هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )
451
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )
برقرارى صلح و پيشگيرى از جنگ تلاش كرده باشد ولى منابع موثق ، موفقيت او در اين تلاشها را تأييد نمىكنند . و آنها كه بخشى از مسئوليت آن نبرد را بر دوش امير - المؤمنين مىگذارند و مدعى مىشوند كه او از سبئيها يارى جسته و آنان را آزاد گذارد تا به ميان سربازانش روند چنين كسانى در عين حال بر آنند كه قاتلان عثمان از حجاز و بصره و يمن بودهاند و شورشيان از اين شهر تنها پس از آنكه فساد همهء تاروپود رژيم وقت را از تصرفات و اقدامهاى امويها فراگرفته بود به مدينه آمدند و كشتن عثمان به مثابهء آخرين حربه و پس از ناكام ماندن همهء تلاشهاى ديگر و از طريق ناگزير ، صورت گرفت . و در مورد افسانهء ابن سبأ و « سبئيسم » بايد گفت كه آن را دشمنان شيعه بنا به آنچه مطالعات و پژوهشهاى كنونى ثابت كردهاند تقريبا يك صد سال پس از نبرد بصره ، وضع كردند و از آن موارد بسيارى را به تاريخ نسبت دادند . به فرض درستى وجود شخصى از اين نوع ( عبد اللّه بن سبأ ) در ميان ياران على ( ع ) ، آيا امير المؤمنين و ياران او با آن همه تأكيد بر صلح و صلحطلبى و تفاهم ، آن قدر غافل بودند تا جايى كه از اردوى آنها خيانتى شكل گيرد و عبد اللّه بن سبأ آن را كارگردانى كند و خود از هر آنچه در اطرافشان مىگذرد ، بىخبر باشند اين قبيل جريانات را تنها كسانى كه بيمارى دارند و يا تاريخ را آنگونه كه خود هوس مىكنند باشد مىخواهند ، باور مىكنند . در هر صورت ، نبرد بصره با كشته شدن دو تن از سران عهدشكن آن ( طلحه و زبير ) به پايان رسيد و به دنبال شكستى كه نصيب عايشه و لشكريان فريب خوردهاش شد همه چيز پايان گرفت و ديگرانى كه اين فتنه را بپاكردند و جان سالم بدر برده بودند فرار اختيار كردند و زندگى عادى بتدريج به شهر بازگشت و مردم دوباره با امير المؤمنين پيمان دوستى و طرفدارى بستند و كسانى هم كه تا ديروز هنوز با وى بيعت نكرده بودند نيز بيعتش كردند و امير المؤمنين كارى از اين مهمتر نداشت كه عايشه را به خانهاش در مدينه بازگرداند . بدين منظور عبد اللّه بن عباس را آنچنان كه صاحب عقد الفريد و ديگران روايت كردهاند به نزدش فرستاد و به وى فرمود كه اين زن را بياور تا به خانهاش كه خدا فرمانش داده در آن جاى گيرد ، رهسپار شود . ابن عباس نيز نزد وى رفت و اجازهء اين كارش خواست ولى او اجازهاش نداد لذا بدون اجازه وارد شد و دستش را دراز كرد و زيرپايى را كشيد و بر آن نشست . عايشه به او گفت : تو دو بار سنت را زير پا گذاشتى